تبلیغات
مهر ایران - پست های شعر

مهر ایران

خوابنامه(شعر)

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتیست که هر شب  به تو می اندیشم

به تو ، آری به تو ، یعنی به همان منظر دور

به همان سبز ملین ، به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شبی آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار یکی در پی...

  


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

شعر طنز محكمه الهی(شعر)

یه شب كه من حسابی خسته بودم

 

همینجوری چشـــــــــامو بسته بودم

 

سیاهی چشام یه لحــظه سر خورد

 

یه دفعه مثل مرده هـــــــا خوابم برد 

تــو خواب دیدم محشر كــبری شده

محكـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــــــادن

چرتكه گذاشتــه و حساب می كنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می كنـه

میگه  چـرا این همــه لج می كنیـد

راهتــونو بـی خـودی كج مـی كنیـد

آیــــــــه فرستـادم كــه...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

بهار(شعر)

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!…
ای دل من
گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه «ظلم» را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتادرنگ!


می خوام بگم دوست دارم(شعر)

می خوام بگم دوست دارم

به پنجره ، به آسمون

به این شب آینه دزد

به تک درخت کوچمون

می خوام بگم...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

عشق آسمانی من(شعر)

عشق آسمانی من

شاید ندانی

از لحظه ای که چشم دلم تو را دید

دل به تو بستم

من طلوع عشق را ، با همۀ زیبایش در نگاه گرم تو دیدم

عشق آسمانی من

تو با چشمان افسون گرت مرا جادو کردی

نمی دانم چرا عشقت دست از سرم بر نمی دارد

تو دنیای منی، من بی تو هیچم

سخت است باور کنم مرا از یاد برده ای

لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست

درد بی تو بودن درمان ندارد

چارۀ کار من توئی

عشق آسمانی من

شاید ندانی به خاطر تو چه حرفها که شنیدام

چه بلا ها که دیدم

ولی همه را به جان دل خریدم

من از این که به پای تو بنشینم ، پشیمان نیستم

در این ماتمکده سرد و بی روح

احساس گنجشک های بی لانه را دارم

دلم می خواهد پَر بکشم

شوق پرواز من توئی

دلم بهانه تو را دارد

بیا و با دستان گرم و نجیب ات

مرهمی باش برای این دل بی قرار من

بیا عشق آسمانی من


شبهای قدر(شعر)

امشب رحمت دوست جاریست

مانند رود

نه

مانند باران

دلت اگر لرزید

اشکت اگر لغزید

بدان اینجا کسی محتاج دعاست ...

 


تا گل هست...(شعر)

یاس
شاید آنروز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد.
خبر از درد گل یاس نداشت...
باید اینطور نوشت...
تا که گل هست، چه پیچک ، چه گل یاس...
زندگی اجبار است!!!


خداوند عشق(شعر)

به نام خالق آیینه و گل


خداوند شقایق یاس و سنبل


به نام او که خود عاشقترین است


میان مهرورزان بهترین است


به نام او که آغاز اقاقی است


و نامش تا همیشه سبز و باقی است


به نام خالق فرهادو شیرین


به نام قلب پاک ویس و رامین


به نام لیلی و مجنون عاشق


به نام عطر سر شار شقایق


به نام نامی عشق و ترانه


به نام هر چه حرف عاشقانه


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

امید (‌شعر )

   چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود  تنهایی ؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟

                      پیله ات را بگشا

          تو به اندازه یک پروانه ... زیبایی !


یا رب ( شعر)

بگو یا رب

چه بد گفتم ؟

چه بد کردم ؟

که نزدت خویش تن را دیو و دَد کردم؟

مرا یا رب نمی خواهی؟

گناه از تو، اگر نفرین به این دنیای بد کردم

به حرفم گوش کن یا رب

به دردم گوش کن یا رب

اگر بیهوده می گویم

 مرا خاموش کن یا رب

به جز عشقی که دردش را به من دادی

به من یا رب ، چه بخشیدی که  رد کردم

فقط در عاشقی یا رب مدد گفتم

 شدم عاشق تمنای مدد کردم

شب مستی اگر یک توبه بشکستم

سحر تکرار توبه صد به صد کردم

به سیلابم کشاندی ، زیر و بم دیدم

 تحمل در عذاب جزرُ و مد کردم

برایم آتش دوزخ فرستادی

برایت لاله ها را در سبد کردم

نشانم ده اگر  یک  مور آزردم

اگر یک دانه گندم را لگد کردم.

مرا یا رب نمی خواهی گناه از تو

اگر نفرین به این دنیای بد کردم.

 

 


قطعه سوم از منشور پارساماش(شعر)

کورش بزرگ

کورش بزرگ

                                            

تمام شد!

تسلیم شدگان را خواهم بخشید

خشم آوران خاموش را خواهم بخشید

خستگان را شفا خواهم داد

و عدالت خواهم آورد

پس شما ای شکست خوردگان

به خانه های خویش باز گردید

دانایی و محبت را به یاد آورید

منزلت عزیز آدمی را به یاد آورید

من خشنودی بی پایان خداوندم

برای کشتن و کینه توزی نیامده ام

فرمانروایی که همدل ِ مردمان خویش نباشد

سیه روز تر از...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

این گونه‌اند ملت ما(شعر)

باور كنـید زود سر كار می‌روند

از بس كه با غرور كلنجار می‌روند

این ملتی كه گوش به هر قول می‌كند

صد امتیاز می‌دهد و فول می‌كند

خوش‌باور است و بابت آن چوب می‌خورد

بد انتخاب می‌كند و خوب می‌خورد

تاریخ او به قدمت تاریخ می‌رسد

وز هر طرف به گُرده او سیخ می‌رسد

تن می‌دهد به منطق هر كس سوار شد

هر كس رسید از قِبَلش نو نوار شد

یعنی كه خوش‌ركاب‌تر از ما كسی نبود

با چشم باز، خواب‌تر از ما كسی نبود

این مُلك را فدای دلش كرده بارها

عبرت، گرفتنی است. ولش كرده بارها

مغرور پهلوان سلحشور می‌شود

پشتش به‌خاك می‌رسد و بور می‌شود

...

شد مؤمنانه حصّه خمس و زكات‌مان

صرف به‌دار كردن عین القضات‌مان

اندیشه را به فاجعه تبدیل می‌كنیم

وز كُشتگان هر آینه تجلیل می‌كنیم

...

همخانه‌ها گرسنه بمیرند، بی خیال

باید كه روزه نیز بگیرند، بی خیال!

همسایه واجب است مراعات كردنش

نان از دهن گرفتن و خیرات كردنش

از این قبیل ملت ما حال می‌دهد

وین قصه را هزار پر و بال می‌دهد

از این قبیل می‌گذرد مدتی مدید

این گونه‌اند ملت ما، ملتفت شدید؟

منبع


قطعه دوم از منشور پارساماش از کورش بزرگ(شعر)

برای من که

جهان را به جانب ِ علاقه فرا خوانده ام

چوپان به کوه و پیر به خانه و

پیشه ور به شهر ... یکی است

همه برادران ِ من اند.

برای من

که برادر ِ بینایان و غم خوار ِ خستگانم

زنان به جالیز و دبیران به دیر و

سواران به صحرا یکی است.

همه خان و مان من اند.

من کورشم

و تنها نجات ِ جهان به...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

آزادی(شعر)

تفنگ‌ها به سویش اشاره می‌كردند. افسوس می‌خورد كه چرا دست‌بسته است. افسوس می‌خورد كه چرا شمع ِ جانش به فرمان ِ آتش ِ چكمه‌خونینی خاموش می‌شود. و باز هم افسوس خورد كه چرا دست‌بسته است.  با اشاره‌‌ی او و ناغافل پیش از آنكه بشمرد "یك ، دو،..."  فرمان داد "آتش" و فریاد مرد ِ دست‌بسته در گلو خشكید كه "آ..."
یادم باشد پیش از آنكه دیر شود پیش از آنكه چكمه‌خونینی دیگر شمارش ندانسته فرمان ِ آتشی دیگر بدهد ، فریادش را بر آرم. "آزادی"


این منم کورش...« منشور٫ پارسوماش» (شعر)

کورش بزرگ

این منم کورش

پسر ماندانا و کمبوجیه

پادشاه جهان

پادشاه پهناورترین سرزمین های آدمی

از بلندی های پارساماش تا بابِل بزرگ.

 

این منم پیشوای خِرَد ، خوشی و پارسایی

نواده  بی بدیل نور، توتیای ترانه ، سر آمدِ سلطنت

بَعل با من است و نَبو با من است

من آرامش ِ بی پایان اَنشان و شکوه ملت خویشم.

من پیام آور برگزیدۀ اَهورا و عدالتم

که جز آزادی

آواز دیگری نخواهم آموخت

پس شادمان باشید

زیرا به یاری ستم دیدگان ِ خسته خواهم آمد

من شریک در...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

هایی (شعر)

سرچشمه رویش هایی، دریایی، پایان تماشایی.
تو تراویدی: باغ جهان تر شد، دیگر شد.
صبحی سر زد، مرغی پر زد، یك شاخه شكست : خاموشی هست.
خوابم بر بود ، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب ، لرزش برگی در آب.
این سو تاریكی مرگ ، آن سو زیبایی برگ. اینها چه، آنها چیست، انبوه زمان ها چیست؟
این می شكفد، ترس تماشا دارد. آن می گذرد، وحشت دریا دارد.
پرتو محرابی ، می تابی. من هیچم: پیچك خوابی. بر نرده اندوه تو می پیچم.
تاریكی پروازی، رویای بی آغازی ، بی موجی ، بی رنگی ، دریای هم آهنگی!
سهراب سپهری


باد می بافت(شعر)

بر سكویی كنار ِ در ِ خانه شان نشسته است. از كنارش می گذرم . هیچ چیزی نمی گوید، هیچ كاری نمی كند. می گویند "دیوانه است، باد می بافد".  باز می گردم و پیش ِ رویش می ایستم. سر بلند نمی كند. سخت مشغول است.هیچ كاری نمی كند. او باد می بافد. می پرسم :"كلافی چند؟". می گوید:"هرچه می خواهی."
شب در اتاق ، كلافی در دست ، خیره  به ماه و ستاره ها و عاقبت پلك بر هم می گذارم. صبح می‌آید و باد همه شان را می‌برد.


شاهکار شاعر(شعر)

درد مثل ِ خون در رگهایش غوطه خورد و تمام ِ گذشته را ناگه به یاد آورد و از ذهنش گذراند. درد پیشاپیش به دستانش دوید و به انگشتانی که قلم در آنها خشک شده اشاره ای کرد و بر کاغذ جاری شد...
اینچنین ترانهء دردهایش را ،هیجانش را بر کاغذها جاری می کرد تا آغاز ِ  شعر ِ درد ، شعر ِ تازه ، شعر ِ نو...
منتظر ِ درد ِ بزرگ ِ تو، مرگ ِ تواند.
شاعر! شاهکارت را بنویس.


به کوروش چه خواهیم گفت ؟(شعر)

به کوروش چه خواهیم گفت                            

اگر سر بر آرد ز خاک؟

اگر باز  پرسد  ز ما

چه شد دین زرتشت پاک؟

چه شد ملک ایران زمین؟

کجایند مردان این سرزمین؟

به کوروش  چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه  کردید با برَنده شمشیر خوش دستتان؟

کجایند میران سر مستتان؟

چه آمد سر خوی ایران پرستی؟

چه کردید با کیش یزدان پرستی؟

به شمشیر حق نیست دستی

که بر تخت شاهی نشسته است؟

چرا پشت شیران شکسته است؟ 

در ایران زمین شاه ظالم کجاست؟

هوا خواه آزادگی  َ

پس چرا بی صداست؟

چرا خامش وغم پرستید؟های

کمر را به همت نبستید؟ های

چرا اینچنین زار و گریان شدید؟

سر سفره خویش مهمان شدید؟

چه شد عِرق میهن پرستیتان؟

چه شد غیرت و شور و مستیتان؟

سواران بی باک ما را چه شد؟

ستوران چالاک ما را چه شد؟

چرا مُلک تاراج می شود؟

جوانمرد محتاج می شود

چرا جشنهامان شد عزا؟

در آتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین نا خوش است؟

چرا دشمنش اینچنین سر کش است؟

 چرا بوی آزادگی نیست؟های

بگو دشمن میهنم کیست ؟های

بگو کیست این ناپاک مرد؟ 

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد؟

که تا  غیرتم باز  جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر  بر آرد ز خاک

                                  شاعر ناشناس

 

 

 


همه چیز را تازه می کنیم(شعر)

نو شدیم و باز وقت ِ نو کردن است. وقتِ بندهای ِ دیروز و امروز پاره کردن است. وقت ِ آن است باز تازه کنیم ، کوزه های ِ کهنه را بشکنیم واز نو، نو کنیم. با نگاهی و تنها با نگاهی، دنیا را تازه کنیم، باز تازه کنیم و از نو کنیم.


  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها