تبلیغات
مهر ایران - پست های داستان

مهر ایران

فرشته(داستان کوتاه)

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند!


بالای سر در ساختمان محل كار ما تابلوی ””UN”” نصب شده بود.

بر اساس این گزارش به نقل از هفت تیر؛ نویسنده در ادامه مطلبی ذیل عنوان "دست نوشته های یك كارمند سازمان ملل در مشهد" می نویسد: بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت كنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم . طبیعی است كه اسم ””UN”” و سازمان ملل خیلی دهن پر كن است. خیلی ها فكر می كردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین كنیم.

از بیرون، همه فكر می كردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این كه هزاران افغانی به زحمت از كله سحر می آیند و صف می كشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فكر می كردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشكلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشكل خود در ایران صحبت می كنند و بعد از آنها پرسیده می شود كه كجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یك خدمتكار با سینی وارد می شود كه داخل سینی یك بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .
همكارها و دوست های وزارت كشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می كردند كه...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

داستان كوتاه الو مركز(داستان)

گذشت زمان حوادث و اتفاقات گذشتهً زندگی را به مشتی خاكستر سرد تبدیل می كند،اما آنچه برای من بصورت آتشی فروزان باقی مانده و من هرگز آنرا فراموش نمی كنم داستانی است كه از زمان كودكیم شروع شد.

در آنزمان هنوز به مدرسه نمی رفتم و بیشتر اوقات خود را در خانه می گذراندم. در طبقه اول خانه ما درست پایین پله های طبقه بالا یك تلفن قدیمی وجود داشت. هنوز درست بخاطر دارم كه این تلفن قدیمی روی یك جعبه چوبی كهنه قرار گرفته و محكم بدیوار چسبیده بود. حتی شماره۱۰۵را كه شماره تلفن منزل ما بود،بخوبی بیاد دارم. انوقتها آرزو می كردم كه یك مرتبه با آن تلفن صحبت كنم،اما چون قدم كوتاه بود موفق نمی شدم. فقط هنگامیكه مادرم با تلفن صحبت می كرد،مكالمات او را گوش می كردم و لذت می بردم،تا اینكه سرانجام آرزوی من برآورده شد و زمانی كه پدرم بخاطرشغلش به مسافرت رفت و برای اینكه از ما خبری داشته باشد،تلفن كرد، مادرم نیز مرا بغل كرد تا با پدرم صحبت كنم.
دستگاه عجیبی بود. تصور می كردم كه در داخل جعبه چوبی تلفن،انسانی شگفت آور زندگی می كند و نامش “مركز” است. فكر می كردم چیزی نیست كه او نداند،زیرا مادرم شمارهُ تلفن هر كس را كه می خواست از او می پرسید و یا وقتی كه ساعت ما خوابیده بود، از او وقت دقیق را سوال می كرد. یك روز مادرم برای دیدن یكی از همسایگان رفته بود و من تنها در خانه مانده بودم. به كارگاهی كه در زیر زمین منزل ما قرار داشت،رفتم و با وسایل نجاری مشغول بازی شدم،اما چكش را محكم بر روی انگشتم زدم. انگشتم سخت درد گرفته بود. خواستم گریه كنم اما بی فایده بود،چون كسی در خانه نبود تا به من كمك كند. انگشتم را در دهانم فرو برده و از زیر زمین به طرف بالا دویدم. ناگهان چشمم به تلفن افتاد، “مركز” را بخاطر آوردم. با عجله به اتاق نشیمن دویدم و یك چهارپایه را كشان كشان به زیر جایگاه تلفن بردم. روی چهارپایه رفتم و گوشی را برداشتم،دهانه تلفن درست بالای سر من بود. صورتم را بالا گرفتم و گفتم : مركز لطفاً……
لحظه ای بعد صدای لطیف و آشكاری كه...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

پل ( داستان کوتاه )

۲ برادر سال‌ها با هم در مزرعه‌ای كه از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می‌كردند. یك روز به خاطر یك سوء‌تفاهم كوچك با هم جر و بحث كردند. پس از چند هفته سكوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یك روز صبح، در خانه برادر بزرگ‌تر به صدا درآمد. وقتی در را باز كرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است كه دنبال كار می‌گردم، فكر كردم شاید شما كمی‌ خرده‌كاری در خانه و مزرعه داشته باشید؛ آیا امكان دارد كمكتان كنم؟

برادر بزرگ‌تر جواب داد: بله، اتفاقا من یك مقدار كار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن. آن همسایه در حقیقت برادر كوچك‌تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام كرد و آنها وسط مزرعه را كندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتما این كار را به خاطر كینه‌ای كه از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم. از تو می‌خواهم بین مزرعه من و برادرم حصار بكشی تا دیگر او را نبینم. نجار پذیرفت و شروع كرد به اندازه‌گیری و اره كردن الوار. برادر بزرگ‌تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می‌روم؛ اگر وسیله‌ای نیاز داری، برایت بخرم.

نجار در حالی كه به‌شدت مشغول كار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم. هنگام غروب، وقتی كشاورز به مزرعه برگشت، چشمان‌اش از تعجب گرد شد؛ حصاری در كار نبود. نجار به جای حصار یك پل روی نهر ساخته بود.

كشاورز با عصبانیت رو به نجار كرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟.
در همین لحظه، برادر كوچك‌تر از راه رسید و با دیدن پل فكر كرد كه برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور كرد و برادر بزرگ‌ترش را در آغوش گرفت و از او برای كندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ‌تر برگشت، نجار را دید كه جعبه ابزارش را روی دوش‌اش گذاشته و در حال رفتن است.

كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل‌های زیادی هست كه باید آنها را بسازم.


داستان كوتاه سرباز معلول(داستان)

داستانی را كه می خواهم برایتان نقل كنم درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم.» پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند.» پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو بوجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند.» پسر گفت:« نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی.»
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد. پسر آنها یك دست و پا داشت!
 


روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، 

تبرش افتاد تو رودخونه. 

وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ 

هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.

" آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این

تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه 

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر

توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم

شكن خوشحال روانه خونه شد 

یه روز وقتی هیزم شكن داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(ههههه!!!)

هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ 

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

" آره " هیزم شكن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه"

هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به

جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به

كاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم

آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی

نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره. 

 

 

نكته اخلاقی این داستان اینه كه هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد!!!


آزادِ آزاد(داستان)

 

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابیده بود. از رخت‌خواب بیرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بی‌صدا تكان می‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوی سیگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را دید. در بالكن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی كه با او زندگی می‌كرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. كنارش نشست.

- چیزی شده؟

جوابی نشنید.

  باز پرسید:

-با توام. سرد است بیا بریم تو...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

عشق ایده آل( داستان )

گل سرخی برای محبوبم

" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند ، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته ومسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار ، درون بین وباطنی ژرف . در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد : " دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست وجو وصرف وقت ، توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند . "جان" برای او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با وی بپردازد ...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

دنیا دو روز است(داستان)

"دنیا دو روز است." باری، این را گفته‌اند و همچنان می‌گویند. چه مسافرها ، در این دو روز، که از بی‌راهه به راه آمدند و از راه به بی‌راهه رفتند و در آخر، چاله‌ای، چاهی، دره‌ای.
مکثی کوتاه در این جهان می‌کنیم و به همه چیز و همه کس می‌اندیشیم ، به جز خود. "رسیدن" را هدفی والا می‌بینیم و در"انتظار" ، کش و قوس ِ زمان، لحظه‌ها را به هزاره‌ها می‌کشند. انتظار ، قدم اول...انتظار، قدم دوم... رسیدن ، برابر با ابدیت.
و هنوز قلبها می طپند ،قلب که نه، کوه‌های ِ سنگ‌اند.


سلام(داستان)

معلم در حالی که با دندانهایش چادرش را گرفته بود ، ضربه ای به گوش پسرک زد و گفت : مگه به تو یاد ندادن وقتی بزرگترت رو تو خیابون دیدی سلام کنی؟

پسرک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ، در انتظار سیلی دوم ماند.

پسرک پشت در کلاس نشسته بود و با خود تکرار می کرد : با خانم معلم شدن سه نفر. حالا صورت خانم مدیر ، خانم ناظم و خانم معلم رو می شناسم، یعنی از این سه نفر کتک نمی خورم.

مهرایران


فرشته های کوچک( داستان)

فرشته کوچک

ساناز کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد . پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار تا پنج ساله حسودی اش بشود و بلای سر بچه بیاورد . منتها او هیچ نشانه ای از حسادت در خود ش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود .دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت  بیشتر اصرار می کرد.

عاقبت  پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند . ساناز با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست . لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.

ساناز آهسته رفت طرف نوزاد ، صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد : « نی نی جون ، به من بگو خدا چه جوریه ، من داره یادم میره »

( بچه ها فرشته های روی زمین هستند بیشتر باید به این کوچولو ها توجه کرد.)

مهر ایران


عشقی ساده و پاک (داستان )

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.

مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد : منو محکم بگیر.

زن : خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

                                                             نویسنده  ناشناس


دسته گل(داستان)

پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس  نشسته بود. دختری جوان ، روبروی او ، چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت : می دانم از این گل ها خوش ات آمده ، به زنم می گویم که دادمشان به تو ، گمان کنم او هم خوشحال می شود.

دختر جوان دسته گل را گرفت و پیر مرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.


سنگهای زندگی(داستان)

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه های را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال بازمی گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ  به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:" چرا تمام نیرویی را که در اختیار توست به کار نمی بری؟ "
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم. "
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی! "
پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد ...


خاطرات مدرسه(داستان)

هیچ وقت نشده بود هیچ معلمى به من توهینى كند یا خداى نكرده از طرف اولیاء مدرسه اسائه ادبى چیزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم كه نازك تر از گل بشنوم یا كسى به خودش اجازه بد هد به من بگوید بالا چشمم ابروست، یعنى همیشه طورى رفتار می كردم كه همه رعایتم را مى كردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم همیشه هیجده نوزده بیست بود، همین خودش بهترین دلیل بود براى این كه نور چشمى آقا ناظم و عزیز دردانه خانم معلم ها باشم .

آن روز قرار بود آقا مدیر با آن شكم گنده و عینك ته استكانی اش كه از پشت آن...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم (داستان)

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم...


ادامه مطلب را در اینجا ببینید

از خود گذشتگی عشق به همراه دارد(داستان)

گوژپشت
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود


داستان كوتاه( داستان )

مدت زیادی از تولد خواهر ساكی كوچولو نگذشته بود ساكی مدام به پدر و مادرش اصرار می كرد او را با نوزاد جدید تنها بگذارند اما پدر و مادر می ترسیدند او نیز مثل بچه های 5 ساله دیگر حسودی كند و بخواهد به اوآسیبی برساند این بود كه جوابشان همیشه " نه" بود اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش بر تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد . بالاخره پدر و مادرتصمیم گرفتند موافقت كنند.

ساكی با خوشحالی به اطاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لای در باز ماند و پدر و مادر كنجكاوش توانستند مخفیانه ببینند و بشنوند . آنجا ساكی را دیدند كه آهسته به سمت خواهر كوچكش رفت و صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " نی نی كوچولو به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره ! "

نویسنده: آنمیلمن   

          


نابینا(داستان)

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
نویسنده ناشناس


ترک عادت(داستان)

مدتی بود کابوس نمی دید و هی از خواب نمی پرید. سر شب کتابی می خواند یا چیزی می نوشت تا خستگی بیاید و خوابش ببرد.

دیشب بود که گفتش: سر حال اومدی

گفت: اهوم، حالا خیلی راحت ترم

گفتش: اتفاق خاصی افتاده یا همینطوری؟

گفت: چند تا از عادت هامو ترک کردم.

گفتش: کدوم یکی هارو؟

گفت: زشت ترین هاشو.

گفتش: مثلاً ؟

گفت: سیگار کشیدن و ناخن جویدن و...

گفتش : و... ؟

گفت : و تو رو !


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها