تبلیغات سه شنبه 25 تیر 1387
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند!
سه شنبه 27 فروردین 1387

شنبه 3 فروردین 1387
گذشت زمان حوادث و اتفاقات گذشتهً زندگی را به مشتی خاكستر سرد تبدیل می كند،اما آنچه برای من بصورت آتشی فروزان باقی مانده و من هرگز آنرا فراموش نمی كنم داستانی است كه از زمان كودكیم شروع شد.
دستگاه عجیبی بود. تصور می كردم كه در داخل جعبه چوبی تلفن،انسانی شگفت آور زندگی می كند و نامش “مركز” است. فكر می كردم چیزی نیست كه او نداند،زیرا مادرم شمارهُ تلفن هر كس را كه می خواست از او می پرسید و یا وقتی كه ساعت ما خوابیده بود، از او وقت دقیق را سوال می كرد. یك روز مادرم برای دیدن یكی از همسایگان رفته بود و من تنها در خانه مانده بودم. به كارگاهی كه در زیر زمین منزل ما قرار داشت،رفتم و با وسایل نجاری مشغول بازی شدم،اما چكش را محكم بر روی انگشتم زدم. انگشتم سخت درد گرفته بود. خواستم گریه كنم اما بی فایده بود،چون كسی در خانه نبود تا به من كمك كند. انگشتم را در دهانم فرو برده و از زیر زمین به طرف بالا دویدم. ناگهان چشمم به تلفن افتاد، “مركز” را بخاطر آوردم. با عجله به اتاق نشیمن دویدم و یك چهارپایه را كشان كشان به زیر جایگاه تلفن بردم. روی چهارپایه رفتم و گوشی را برداشتم،دهانه تلفن درست بالای سر من بود. صورتم را بالا گرفتم و گفتم : مركز لطفاً……
چهارشنبه 24 بهمن 1386
۲ برادر سالها با هم در مزرعهای كه از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی میكردند. یك روز به خاطر یك سوءتفاهم كوچك با هم جر و بحث كردند. پس از چند هفته سكوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یك روز صبح، در خانه برادر بزرگتر به صدا درآمد. وقتی در را باز كرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است كه دنبال كار میگردم، فكر كردم شاید شما كمی خردهكاری در خانه و مزرعه داشته باشید؛ آیا امكان دارد كمكتان كنم؟
برادر بزرگتر جواب داد: بله، اتفاقا من یك مقدار كار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن. آن همسایه در حقیقت برادر كوچكتر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام كرد و آنها وسط مزرعه را كندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتما این كار را به خاطر كینهای كه از من به دل دارد، انجام داده.
سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم. از تو میخواهم بین مزرعه من و برادرم حصار بكشی تا دیگر او را نبینم. نجار پذیرفت و شروع كرد به اندازهگیری و اره كردن الوار. برادر بزرگتر به نجار گفت: من برای خرید به شهر میروم؛ اگر وسیلهای نیاز داری، برایت بخرم.
نجار در حالی كه بهشدت مشغول كار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم. هنگام غروب، وقتی كشاورز به مزرعه برگشت، چشماناش از تعجب گرد شد؛ حصاری در كار نبود. نجار به جای حصار یك پل روی نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانیت رو به نجار كرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟.
در همین لحظه، برادر كوچكتر از راه رسید و با دیدن پل فكر كرد كه برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای كندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگتر برگشت، نجار را دید كه جعبه ابزارش را روی دوشاش گذاشته و در حال رفتن است.
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پلهای زیادی هست كه باید آنها را بسازم.
دوشنبه 8 بهمن 1386
جمعه 14 دی 1386

تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
" آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این
تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر
توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم
شكن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی هیزم شكن داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(ههههه!!!)
هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟
" آره " هیزم شكن فریاد زد
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه"
هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به
جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به
كاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم
آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی
نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.
نكته اخلاقی این داستان اینه كه هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد!!!
چهارشنبه 18 مهر 1386

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابیده بود. از رختخواب بیرون رفت.
باد پردهها را آهسته و بیصدا تكان میداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوی سیگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را دید. در بالكن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی كه با او زندگی میكرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. كنارش نشست.
- چیزی شده؟
جوابی نشنید.
باز پرسید:
-با توام. سرد است بیا بریم تو...
شنبه 16 تیر 1386
گل سرخی برای محبوبم
" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند ، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته ومسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار ، درون بین وباطنی ژرف . در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد : " دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست وجو وصرف وقت ، توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند . "جان" برای او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با وی بپردازد ...
دوشنبه 6 فروردین 1386

"دنیا دو روز است." باری، این را گفتهاند و همچنان میگویند. چه مسافرها ، در این دو روز، که از بیراهه به راه آمدند و از راه به بیراهه رفتند و در آخر، چالهای، چاهی، درهای.
مکثی کوتاه در این جهان میکنیم و به همه چیز و همه کس میاندیشیم ، به جز خود. "رسیدن" را هدفی والا میبینیم و در"انتظار" ، کش و قوس ِ زمان، لحظهها را به هزارهها میکشند. انتظار ، قدم اول...انتظار، قدم دوم... رسیدن ، برابر با ابدیت.
و هنوز قلبها می طپند ،قلب که نه، کوههای ِ سنگاند.
پنجشنبه 26 بهمن 1385
معلم در حالی که با دندانهایش چادرش را گرفته بود ، ضربه ای به گوش پسرک زد و گفت : مگه به تو یاد ندادن وقتی بزرگترت رو تو خیابون دیدی سلام کنی؟
پسرک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ، در انتظار سیلی دوم ماند.
پسرک پشت در کلاس نشسته بود و با خود تکرار می کرد : با خانم معلم شدن سه نفر. حالا صورت خانم مدیر ، خانم ناظم و خانم معلم رو می شناسم، یعنی از این سه نفر کتک نمی خورم.
دوشنبه 2 بهمن 1385
ساناز کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد . پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار تا پنج ساله حسودی اش بشود و بلای سر بچه بیاورد . منتها او هیچ نشانه ای از حسادت در خود ش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود .دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد.
عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند . ساناز با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست . لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.
ساناز آهسته رفت طرف نوزاد ، صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد : « نی نی جون ، به من بگو خدا چه جوریه ، من داره یادم میره »
( بچه ها فرشته های روی زمین هستند بیشتر باید به این کوچولو ها توجه کرد.)
مهر ایران
چهارشنبه 13 دی 1385
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد : منو محکم بگیر.
زن : خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
نویسنده ناشناس
پنجشنبه 7 دی 1385
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود. دختری جوان ، روبروی او ، چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت : می دانم از این گل ها خوش ات آمده ، به زنم می گویم که دادمشان به تو ، گمان کنم او هم خوشحال می شود.
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیر مرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
دوشنبه 4 دی 1385

چهارشنبه 22 آذر 1385
سه شنبه 21 آذر 1385
شنبه 18 آذر 1385

شنبه 18 آذر 1385
مدت زیادی از تولد خواهر ساكی كوچولو نگذشته بود ساكی مدام به پدر و مادرش اصرار می كرد او را با نوزاد جدید تنها بگذارند اما پدر و مادر می ترسیدند او نیز مثل بچه های 5 ساله دیگر حسودی كند و بخواهد به اوآسیبی برساند این بود كه جوابشان همیشه " نه" بود اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش بر تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد . بالاخره پدر و مادرتصمیم گرفتند موافقت كنند.
ساكی با خوشحالی به اطاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لای در باز ماند و پدر و مادر كنجكاوش توانستند مخفیانه ببینند و بشنوند . آنجا ساكی را دیدند كه آهسته به سمت خواهر كوچكش رفت و صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " نی نی كوچولو به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره ! "
نویسنده: آنمیلمن
جمعه 17 آذر 1385
چهارشنبه 15 آذر 1385
مدتی بود کابوس نمی دید و هی از خواب نمی پرید. سر شب کتابی می خواند یا چیزی می نوشت تا خستگی بیاید و خوابش ببرد.
دیشب بود که گفتش: سر حال اومدی
گفت: اهوم، حالا خیلی راحت ترم
گفتش: اتفاق خاصی افتاده یا همینطوری؟
گفت: چند تا از عادت هامو ترک کردم.
گفتش: کدوم یکی هارو؟
گفت: زشت ترین هاشو.
گفتش: مثلاً ؟
گفت: سیگار کشیدن و ناخن جویدن و...
گفتش : و... ؟
گفت : و تو رو !
