تبلیغات پنجشنبه 1 آذر 1386
چه کرده ام که مرا بی قرار می خواهی؟
اسیر و واله و مشتاق و زار می خواهی؟
چه کرده ام که مرا همچو مرغ شب هر شام
غمین و خسته و شب زنده دار می خواهی؟
چه کرده ام که ز ِ چشمت چو چشم بد دورم؟
بس است ؟ یا که مرا باز خوار می خواهی؟
مرا ز ِ بهر چه ای آفتاب صبح امید
به مجمر غمت اسپندوار می خواهی؟
خزان مساز و فنا گلشن امید کسی
اگر به باغ دل خود بهار می خواهی
مکن شکسته ز غم ،شاخ آرزوئی را
اگر به شاخه امید بار می خواهی
جهان چو آب گذر می کند ، چرا که مرا
در این دو روزه چنین بی قرار می خواهی ؟
به حرف ِ زشت بدان ، ماه من نگاه مکن
گر ابر بر اریکۀ اقبال یار می خواهی
به عدل کوش و به ناحق درون کس مخراش
اگر به درگه حق اعتبار می خواهی
جهان به شاه و گدائی وفا نکرد
مگر به غیر محبت چه کار می خواهی؟
پنجشنبه 24 آبان 1386

دوشنبه 22 مرداد 1386

همیشه به آبی دریا چشم می دوختم و عظمتش را ستایش می کردم ولی هیچ وقت نمی شد که به قطراتی که این وسعت عظیم را بوجود آورده فکر کنم . امروز قطره اشکی در دریای آبی بی انتهای محبت چشمان او دیدم و دریایی در آن قطره اشک پنهان بود.
با همه زیبایی این قطره ، از خدا خواستم دیگر اشکش را نبینم ، همان غنچه لبان زیبا مرا بس...
یکشنبه 14 مرداد 1386

ای لبت لاله سرخ
ای دهان تو چو باغ گل یاس
ای کلام تو همه قصۀ عشق
خنده کن بهر دل خسته من
تا دلم با گل هر خندۀ تو باز شود
و بهاری همه با یاس سپید بهرم آغاز شود
ای لبت سرخ تر از برگ گل ناز بخند
ای دو چشم تو پر از نرگس شیراز بخند
خنده ات جان مرا میبرد از عالم خاک
ای لبت همچو گل سرخ سحرگاهی پاک
خنده کن بهر من خسته از خنده بدور
خنده کن تا که ز لبخند تو پرواز کند
این دل سوخته زنده به گور
ای لبت لاله سرخ
پنجشنبه 4 مرداد 1386

یا علی از تو مدد می جویم
یا علی از تو کمک می خواهم
تو کلید همه مشکل ها ئی
تو صفا بخش همه دلها ئی
بی تو در دشت حیات نتوان ره پیمود
نتوان در خم و پیچ آسود
نتوان راه بدر برد از این کهنه کویر
بی تو ای قافله سالار وجود.
یا علی از تو مدد می جویم
تو شفای دل بیماری منی
تو به هر نیمه شب ، از...
مهرایران
پنجشنبه 4 مرداد 1386

برو ای لُعبت پاک
که گرت چشمۀ کوثر شُوید
و گرت داغ کند صد خورشید
لکۀ بوالهوسی از تن و جانت نرود
برو ای چشمۀ انواع فریب
برو ای معدن صدها نیرنگ
که اگر بوتۀ آهنگر دهر
در دل پُر شرر خویش تو را خاک کند
نتواند زَر ناپاک تو را پاک کند.
تو چه بودی اوّل؟
ماهتابی همه پاک
که من ساده دل سهل نگار
در سپهری که...یکشنبه 31 تیر 1386

بخوان ای خوش نوا شبگرد
در این کوچۀ تاریک
که امشب این دل غمگین
به آواز حزینت زار می گرید
بخوان امشب که یاری در فراق یار می گرید
بخوان امشب که یاران جمله در خوابند
و چون من عاشقان خسته بی تابند
بخوان ای بلبل دستانگر تنها
که گویا شامها از کوچۀ دلدار می آئی
بخوان ای آتشین آواز
ای با بیدلان دمساز
که مرغان شب از آواز جانسوز تو
نای از ناله می شویند
بخوان ای جلوۀ داوود
در اندام یک شبگرد
که امشب گاه آواز است
ره این کوچه تاریک
بهرت تا سحر باز است
بخوان امشب که آرام دل بیمار من هستی
بخوان امشب که پیک یار من هستی
بخوان شبگرد خوش آوا ، نکیسا وار
تا چون خسرو ، اندر حسرت شیرین
بنالم از دل پُر سوز ، با یاد غمی دیرین
اگر من خوش نوا بودم
چو تو شیرین صدا بودم
نمی دانی چه می کردم
به شبها همچو تو شبگرد می گشتم
پس دیوارهای کوی او آواز می خواندم
حبیبم را ز ِ سوز جان خود آگاه می کردم
حبیبم عاشق آواز جادوئی است و من
ره باز در سنگین دل آن ماه می کردم.
مهرایران
دوشنبه 25 تیر 1386

آه ای بیداری
دست بردار ، از این جان پر آتش من
مستیز با دل سرکش من
که من امشب در خواب
آرزو دارم ، یک بار دیگر
بینم آن چشم سیاه
بوسم آن روی سپید
و به صبح
چشم من باز شود در آن چشم
که به گاه خفتن ، خواب گاه ملکوت
و گه بیداری ، چشمۀ آب حیات است
و ببینم که در آن گلشن شاد
همۀ گلها با وجد و نشاط
قصۀ خواب طلا رنگ مرا
در گوش هم تکرار کنند
مهرایران
چهارشنبه 20 تیر 1386

ای قلب من
می دانم که روزی از ضربان خواهی افتاد
و پس از آن همه تلاش
در روزهای سپید و شبهای سیاه
افسرده ،
در گوشۀ زندان سینۀ من خواهی مُرد
مرگ تو،
مرگ همه ذرات من
و مرگ زندگی من است ،
اما ، قلب من
آیا به هنگامی که آخرین ضربانت بپایان میرسد
با عشق او خواهی مُرد ؟
و آن چشمان سیاه را ،
فراموش نخواهی کرد ؟
مهرایران
شنبه 25 فروردین 1386

چه پنهان عشق می ورزیم
پنهان بر سر میعاد می آیم
چه پنهان قصّه می گوئیم
پنهان در خم هر کوچِۀ خلوت
کنار یکدیگرآرام می گیریم
چه پنهان از نگاهت جام می گیریم
و تو پنهان زِ شعرم کام می گیری
چه پنهان موی بر روی تو می سایم
چه پنهان از پی دیدار می آئیم
چه شیرین است پنهان عشق ورزیدن
چه روح افزاست گُل چیدن
چه پُر لطف است خندیدن
همه با تو ، همه پنهان
چه شیرین است شیدائی
چه رنگین است رسوائی
من از خاموش ماندنها ، دلم تنگ است
شنبه 19 اسفند 1385
آنچه هرگز نرود از دل دیوانه وفاست گر وفا هم برود خانه دل سنگ سیاست
طعنه تا کی به من و بر دل سودائی من که پر از عشق و پر از لطف و پر از مهر و وفاست
خنده تا چند بر این سینه بی کینه صاف که بهر گوشه آن جلوه ای از نور خداست
حاصل از عشق بتان سوز درون بود مرا خاک شد جسم من و عشق بجانم بر جاست
در نهانخانه دل بهر دو دلبر جا نیست گر چه خوبان جهان را همگی باید خواست
همه شب خلوت خاموش و غم کهنه دوست دوستی بخش من و ماه و می و اختر هاست
عمر بگذ شت و جوانی بسفر رفت و هنوز کوی او آمال و دلم قبله نماست
سالها با غم او رفت و ندانست کسی که دلم گلشن بی روح و غمش روح افزاست
کِشتی باده بیارید و به ساقی سپرید که به دریای غم دوست دلم گرم شناست
چشمه چشم من از اشک محبت خشکید خون دل گر چکد از دیده رواست
نرود رسم محبت ز ِ دل پاک مهراب بخدائی که خداوند همه پاکیهاست
سه شنبه 15 اسفند 1385
قصه من قصه محراب عشقِ
قصه شب های یلدا ، زیر کرسی
قصه دلهای شکسته
قصه یک راه دورِ
قصه یک مهرِ و ...
قصه سنگ صبور
قصه پروانه ها
قصه ماهی های تنگ بلور
قصه عشقهای کور
با همه شرم و حیا
با همه شور و صفا
وای از این قصه های پر شور و ناز
وای از این راز و نیاز
وای از این راه دراز
شنبه 12 اسفند 1385

خلایق گر نمی دانند ، می دانی که انسانم چه بود از خلقت من حاصلت یا رب نمی دانم
دوشنبه 23 بهمن 1385
دَم ِ مرگم ، ترا پیغام خواهم داد
و ز ِ رفتنم ترا آگاه خواهم کرد
و می دانم که پر اندوه می آیی به بالینم
و با اشک پشیمانی ، همی کوشی به تسکینم
سکوتم را که چندین سال نگشودم
در آنجا باز خواهم کرد
در آنجا جمله یاران را
ز ِ گرد بستر خود دور خواهم ساخت
و تنها با تو در ساعات آخر راز خواهم گفت
رازی تلخ و...
دوشنبه 16 بهمن 1385
این چه زندگی است؟
من اینجا و تو آنجا
من بیدار و تو بیدار
دیوارها برافراشته
و درها بسته
میان خانه من و تو
هر خانه کشوری است بیگانه
با مرزهای نیرومند
دو بال سپید باید
تا چون قمریان بهار به باغچه ات
که غرق در گل و مروارید است
پرواز کنم و در این قلب شب
که همه در خواب گرانند
با تو به سیر ملکوت خدا بپردازم
مهرایران
سه شنبه 10 بهمن 1385
باز کن مردک پیر، در این جنگل سبز
در این باغ پر از نکهت و ناز
که به هر گوشۀ آن خاطره ای دارم باز
از زمانی که چنان آب گذشت
و دگر باز نگشت
اندرین گلشن انباشته از سبزه و گل
سبزه ها چشم به راه من و یارم هستند
برکۀ آب براه من و او دوخته چشم
کاجها باز مرا می طلبند
که کنارش بنشینم سر مست
و سکوتش را با شعر خوشی باز کنم
پله ها با همۀ سنگدلی
با همه خستگی و خاموشی
با من...
جمعه 6 بهمن 1385
برف می بارد و طفلان ، همه شاد
برف می بارد و یاران همه مست
سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست
قند می ساید ، گویی بر سر تازه عروس
بر سر کوی من شهر من و برزن من
شده پر برف همه دامن من
برف می بارد و هر دانه برف
پیک خوشبختی هاست
ای فلک قند بسای
شنبه 30 دی 1385
امشب از یاد تو این خانه بهار است
در و دیوار پر از نقش و نگار است
آسمان غرقه نور است
زمین غرق سرور است
دامن آبی مهتاب ، پر از گوی بلور است
وه چه زیباست خیالت ، همه خوبی همه پاکی
سه شنبه 26 دی 1385
دل پر درد ، جسم تشنه ، بی آرام
به بخت تیره صد نفرین فرستادم
به گردون ناسزا دادم
گذشت از پرده های عرش فریادم
بنا های امیدم ریخت ، ویران شد
به اقیانوس جانم سخت طوفان شد
و حتی شاخه ای دست مرا نگرفت
و حتی گلبنی روی مرا ننواخت
دست من کوتاه
چشم حاسد در کمین من
زمان دست مرا نگرفت
تا از بعد دوری ها
زِ گلزار ...
و باز امشب ، چو شبهای دگر
از من تو هستی دور
و من در حسرتت بی تاب
دوشنبه 25 دی 1385
دنیای سیاه پر است از دروغ و دروغگو...
همه از کوچک و بزرگ و پیر و جوان به هم دروغ می گویند.
یکی برای لقمه نانی دروغ می گوید ، یکی برای توجیه کاری و دیگری برای اعتباری
در این مدت کوتاه عمر جز دروغ و دروغگو هیچ ندیدم ، و حتی کسانی که دم از راستگوئی می زنند ، دروغ گویانی هستند حرفه ای !
بیچاره کسانی که به دروغ متهم می شوند دروغ گویانی هستند ناشی !!!
بزرگترین دروغی که گفته ام ، شادی است!
بزرگترین دروغی که شنیده ام ، وفا است!
من ، تو و ما ، همگی دروغگوئیم ... چر ا!؟
و در این حال دنیا دروغستانی بیش نیست!!!
مهرایران
