تبلیغات دوشنبه 20 اسفند 1386

این تصویر در روز ۳۰ بهمن ماه سال جاری در نزدیكی رامسر توسط جناب آقای غلامرضا شمس از كارمندان اداره كل منابع طبیعی نوشهر ، گرفته شده است . ایشان می گفت گرگ را به این شكل در نزدیكی جاده - حاشیه جنگل یافته و در حالی كه چند قطره ای خون از بینی گرگ روز زمین ریخته بوده .
می خواهم بگویم : در مملكتی كه رعایت حقوق حیوانات را نشان از غرب زدگی می دانند، حیات وحش هم اینچنین كشته می شوند . یا به دست توانای ماموان محیط زیست ! یا نیروی انتظامی و یا به دست مشتی جماعت وحشی ! با تبر می كشند ! در آتش می سوزانند ! در گلوی حیوان نفت ریخته و به آتش می كشند ، پوست حیوان را زنده زنده می كنند و یا حیوان را اینچنین می كشند .
نفرین بر ما ! نفرین بر ما كه نمی دانیم همان ها كه امروز از گرگ كشی و سگ كشی و قطع دست و پای خرس شروع می كنند ، همان بیجه های فردا می شوند . نفرین بر ما كه ادعای مسلمانی همه مان را كشته اما سر سوزنی از سیره پیامبر و ائمه در رفتار با حیوانات نمی آموزیم ! نفرین بر ما كه چنین جان مخلوقات زیبای خدادای را می گیریم .
وقتی سال ۸۰ و ۸۱ انجمن حمایت از حیوانات پیش نویس قاون حمایت از حیوانات را به مجلس فرستاد همین نمایندگان به اصطلاح ، اصلاح طلب گفتند در شان مجلس نیست كه به حق و حقوق حیوانات بپردازد .
راست گفتند در شان مجلس هست كه به رنگ و مدل لباس خانوم ها بپردازه ، در شان مجلس هست كه به ازدواج دوم آقایان و صیغه و ... بپردازه ، در شان مجلس هست كه نمایندگانش به تخریب محیط زیست و جاده كشی و ویرانگری طبیعت بپردازه اما صحبت از حقوق حیوانات در شان مجلس نیست .
در شان مجلسیان چه هست ؟ به راستی چه هست ؟ وعده های توخالی ! شعارهای توخالی !؟
منبع : وبلاگ دیده بان محیط زیست ایران
دوشنبه 20 اسفند 1386
ایرانیها در شمار معدود شهروندان جهان هستند كه در طول سه دههی گذشته بیش از ۸۰۰ میلیارد دلار درآمد داشتهاند؛ یعنی آنها به اندازه یكی از ثروتمندترین كشورهای جهان در شرق آسیا (كره جنوبی) درآمد داشتهاند. افزون بر آن، آنها صاحب كشوری هستند كه از نظر جاذبههای طبیعی، تاریخی و فرهنگی یكی از شش مملكت برتر دنیا محسوب میشود؛ ایرانیان بر روی بزرگترین مخازن نفت و گاز جهان زیست میكنند؛ سرزمینی كه از نظر مهار انرژی خورشیدی، بادی و زمینگرمایی سرآمد منطقه و جهان است. فارغ از سرزمینی كه ایرانیان در آن رشد كرده و زیست میكنند، سرمایههای انسانی این آب و خاك نیز همواره نشان داده كه اگر از همتایان خود در كشورهای شمال برتری نداشته باشد، كم هم ندارند. با این وجود و به رغم چنین توان طبیعی، جغرافیایی، معدنی و انسانی، ایرانیان حتی به اندازه كشور كوچك امارات متحده عربی هم نمیتوانند صادرات داشته باشند، بیش از ۳۰ درصد آنها در زیر خط فقر مطلق زندگی میكنند، آمار ناهنجاریهای اجتماعی و تصادفات رانندگی و تخریب محیط زیست در آن بیداد میكند و تنها از یك منظر در جهان رقیبی ندارند! نرخ تلفات یا همان فرسایش خاك!!
حال شما بگویید، ایرانی سزاوار آن است كه احساس خوشبختی كند یا اینكه از بخت بد خویش بنالند؟
یکشنبه 19 اسفند 1386
شنبه 18 اسفند 1386
شنبه 18 اسفند 1386

این آخرین سالهای عمری پرخروش و مبارز است . در همه این سالها , مردم همدم مصدق بزرگ بودندو در این لحظه ها كه رژیم دست نشانده قهرمان مردم را خانه نشین كرده است ، فقط همسر مصدق همدم اوست.شاید حرف از خاطرات آنهمه سال جدال با بیگانگان و بیگانه پرستان در میان باشد، بر گرفته از روزنامه ایكه متاسفانه به علت كهنه بودن اسم و تاریخ آن مشخص نبود .محمد مصدق در سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در تهران بدنیا آمد. پدرش میرزا هدایتالله معروف به «وزیر دفتر» از بزرگمردان دوره ناصری و مادرش ملك تاج خانم (نجم السلطنه) فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما و نوه عباس میرزا ولیعهد قاجار و نایبالسلطنه ایران بود .مصدق پس از كودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاكمه شد. او در دادگاه از كارها و نظرات خود دفاع كرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محكوم كرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دكتر مصدق به ملك خود در احمد آباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود.در سال ۱۳۴۲ همسر دكتر مصدق، خانم ضیاالسلطنه، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. حاصل ازدواج وی و دكتر مصدق دو پسر و سه دختر بود.در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ ساعت ۶ صبح دكتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان فك ودهان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. مصدق وصیت كرده بود او را كنار شهدای ۳۰ تیر در ابن بابویه دفن كنند، ولی با مخالفت شاه چنبن نشد و او در یكی از اتاقهای خانهاش در احمد آباد به خاك سپرده شد .
چهارشنبه 15 اسفند 1386
در پی مشکوک شدن حفاظت اطلاعات ناجا به یکی از فرماندهان ارشد این نیرو و با زیر نظر گرفتن رفت و آمدهای این شخص، معلوم شد که وی ارتباط غیراخلاقی با برخی از زنان دارد. |
چهارشنبه 15 اسفند 1386

یکشنبه 12 اسفند 1386
آیا این حق مردمی است که در هر قدم از خاکش منابع عظیم خدا دادی وجود دارد؟ فرق ما با کشورهایی همچون دانمارک ، آلمان و بقیه کشورهای مرفع در چیست که هیچ منبع زیرزمینی ندارند؟ و فقط با اتکا به مالیات مرفع ترین کشورهای دنیارا ساخته اند.
با خواندن مطالب زیر قلب انسان شکسته می شود ای ننگ بر دولت مردان بیکفایت ایران.......
مهرایران
خانم مدیر سكوت كرد. عنكبوت بغض، از تار و پود صورتش بالا رفت و خیره شد به پنجره. آن بیرون خبری نبود. نه زنگ تفریحی بود كه دانش آموزانش را زیر چشمی نگاه كند و نه زنگ ورزش كه از جیغ و داد بچه ها ذوق كند. حیات دبیرستان خلوت ِ خلوت بود. نگاهش رفت به سومین روز مهرماه سال تحصیلی ۸۶. با خودش حرف می زد انگار. بی آنكه بداند ما هم صدایش را می شنویم.
گفت: من دانش آموزی دارم كه هر روز با رنگ و روی پریده می اومد مدرسه. فرستادم مادرش را بیاورند مدرسه. خانه اش ته یافت آباد بود. سمت قبرستان و اون طرفها. یك ساعت طول كشید تا با ماشین مادرش را بیاورند. دیدم مادره، خودش، اوضاعش از دختره بدتره، وضعشون اونقدر خراب بود كه با دیدن خونه زندگی شون تا سه چهار روز خواب نداشتم. پرسیدم: چرا؟
بی فایده بود. خانم مدیر هنوز در سومین روز مهرماه سال تحصیلی ۸۶ باقی مانده بود. خیره به یك جفت دمپایی صورتی رنگ كهنه ای كه میان ۳۹۹ جفت كفش جورواجور خودنمایی می كرد. ۳۹۹ جفت كفشی كه روی آسفالت سیاه مدرسه رژه می رفتند و عین خیالشان هم نبود كه یك جفت دمپایی صورتی رنگ از...
یکشنبه 12 اسفند 1386
حمزه مصطفوی، بسیجی كرمانی، مصیب دستفروش را به سنگسار محكوم كرد. ولی در صحرای كویری كرمان به زحمت سنگ گیر میآمد. حمزه سوار ماشین شد و در حاشیه كویر راند تا اینكه دو سنگ بزرگ دید. آنها را در صندوق عقب ماشین گذاشت و برگشت. همدستان بسیجیاش گودالی كنده و منتظر بودند. وقتی دیدند حمزه سنگ را میآورد به قربانی دستور دادند وارد گودال شود. حمزه سنگی را كه آورده بود روی زمین گذاشت و به مصیب نگاه كرد كه در گودال چمباتمه زده بود. بعد سنگ را بلند كرد و با تمام قدرت بر سر قربانی كوبید. ولی با تعجب دید كه مصیب نمرده است. مصیب در عمق نرم شن كف گودال فرو رفته بود... در یك فیلم ویدئویی كه در اختیار روزنامه دیتسایت است، حمزه این صحنه را برای بازپرسان تعریف میكند و میگوید: «جریان این جوری بود». صدای یك بازپرس به گوش میرسد كه میپرسد: «میدانی اسم مقتول چه بود؟» حمزه پاسخ میدهد: «نمی دانم، یادم نمیآید». بازپرس میگوید: «تو او را كشتی و نمیدانی اسمش چه بود؟»...
*****
دستاورد جمهوری اسلامی در زمینه سركوب، تنها قتلهای سیاسی نبوده است. بازوان شبهنظامی و شرعی رژیم نیز هر جا كه توانستهاند، به نام مبارزه با فساد خودسرانه دست به...
جمعه 10 اسفند 1386
با داشتن این همه محروم در جامعه دلیل این همه مخارج برای عزاداری چیست؟
آیا حسین آزاده که برای عقیده و اعتقاداتش با شهامت جنگید و شهید شد احتیاج به خرج کرد این همه پول دارد؟آیا باید با هر وسیله ای که می توان اشکی از چشمان مردم ساده دل درآورد؟ حتی اگر خدای نکرده آن حماسه بزرگ را به خاری بکشانیم؟
آیا باید در جلو چشم عالمیان حسین (ع) را که خود را مریدش میدانیم به این شکل نشان دهیم ؟
آیا تا حال کاروانی ، دسته ای ، اجتماعی را ایجاد کردیم تا از کارها و رفتار خوب حسین بگویم؟
خدایا نفرینت بر کسانی که آگاهانه بیش از هزار سال است که عقاید مردم را به بازی می گیرند ، و هدایتت برای کسانی که ناآگاهانه بر این موج سوارند.
پنجشنبه 9 اسفند 1386
سه شنبه 7 اسفند 1386
سه شنبه 7 اسفند 1386
دوشنبه 6 اسفند 1386
ایرانیان برای هر پدیده سودمندی جشن (یعنی نیایش همگانی) برگزار میكردهاند. از این پدیدهها میتوان رویدادهای طبیعی را نام برد. زمین در گذر خود به گرد خورشید از مداری بیضی شكل میگذرد. هرگاه خورشید در هر یك از دو مركز این بیضی باشد (زمین در دو سر قطر بزرگ جای داشته باشد)، درازای روز و شب برابر میشوند كه نقطههای اعتدال بهاره و پاییزه نامیده شدهاند.
با گذر از نقطه اعتدال و رسیدن زمین به دو سر قطر كوچك بیضی طول روز یا شب كمكم به بلندترین اندازه خود میرسد كه به ترتیب نقطههای انقلاب تابستانه و زمستانه نام دارند. از سوی دیگر هم زمان با گردش زمین زاویه تابش خورشید به بخشهای گوناگون زمین نیز دگرگون شده، گرمای آنجا را كم یا زیاد میكند. بدین گونه سال خورشیدی، فصل، ماه و دیگر پدیدههای مربوط به گاه شماری پدید میآید. در دو نقطه اعتدال بهاره و پاییزه همچنین در نقطههای انقلاب تابستانه و زمستانه به ترتیب جشنهای نوروز، مهرگان، تیرگان و دیگان (یلدا) برگزار میشده است.

در گاه شمار ایرانی سال دوازده ماه سی روزه دارد كه هر روز را به نامی میخواندهاند. هر روز كه نام آن با نام ماه یكی میشده، آن روز را جشن میگرفتهاند. آیین برگزاری این جشنها نیز با...
دوشنبه 6 اسفند 1386
یکشنبه 5 اسفند 1386
یكی از كاربران عصرایران كه ترجیح داده است نامش محفوظ بماند ،به این سایت نامه ایی بسیار قابل تامل نوشته است:
به نام خدا
بعد سختی فراوان و هزینه های كمر شكن ، دختر یازده ساله باهوشم توانست در رقابت با بچه های پولدارها كه مثل ریگ پول خرج می كردند و روزی چند معلم خصوصی به آنها آموزش می داد موفق به ورود به مدرسه راهنمایی فرزانگان(سمپاد) شیراز ناحیه یك بشود .
من درآمد معمولی دارم و هزینه یكی دو كلاس فوق برنامه برا ی آمادگی امتحان ورودی بسیار برایم سنگین بود كه تازه پس از قبولی متوجه شدم كه باید شهریه دویست هزار تومانی را بپردازم كه واقعا طاقت فرسا بود اما چه كنم كه دخترم واقعا باهوش است و حیف است ...
هم اكنون بعد گذشت چند ماه از سال تحصیلی مدرسه اقدام به برگزاری اردوی گردشی به مشهد مقدس كرده آن هم با هزینه كمر شكن یكصد و پنجاه هزار تومان كه البته برای اكثریت اولیا كه پولدارند و با زور پول فرزندانشان را به مدرسه تیزهوشان فرستاده اند پول خرد است اما برای من؟!!!
بابا انصاف هم خوب چیزی است كمرم شكست ، من نه صدقه می خواهم نه خفت ! خفتی كه بعد از رفتن همه بچه ها و نرفتن فرزند من نصیبمان می شود آخر روحیه اش خرد و نابود میشود.
تا به حال دستم فقط جلوی خدا دراز بوده و از هیچ كس صدقه نگرفته ام و به هیچ وجه صدقه هم نمی خواهم فقط می خواهم بگذارید فرزندم درسش را بخواند و سرخورده و ..... نشود.
خوب صد و پنجاه هزار تومان كه گاهی وقتها بیش از عایدی یك خانواده در یك ماه است یك كم تعقل و خرد؟ نمی توانم بدهم و صدقه هم قبول نمی كنم حداقل از خدا بترسید!! ترا به خدا به داد ما برسید و با انتشار این موضوع جلوی این بدعت (بدعت وحشتناك) را بگیرید.
شنبه 4 اسفند 1386
كوروش توانست با اتحاد طوایف پارس، ماد، مكران و پارت (خراسان) وحدت آریایی را پدید آورد. این وحدت به او این قدرت را بخشید كه به فكر تسخیر سارد افتد و برای انجام این منظور قبل از آنكه اتحاد میان سارد و بابل پیش آید، به نواحی غربی تاخت و تا بابل خواست از خواب شهوتآلود خود برخیزد، سارد را در هم كوبید و كرزوس را از تخت جبروت خود پایین كشید.
پس از آن نوبت بابل بود. بابل خطه بزرگی برای ایران محسوب میشد، علاوه بر این یك انگیزه دیگر نیز كوروش را به فتح بابل بر میانگیخت و آن صیت ظلم و جوری بود كه نام بخت نصر در گوشها افكنده بود. پادشاهی كه قلاب زنجیر را به زبان یكی از مخالفان خود كوبید و او را چون سگ به پایه تخت خود بست! حاكمی كه با خنجر طلا و مرصع خود، چشمان پادشاه فلسطین را از كاسه بیرون كشید، معابد سلیمان را آتش زد و دستور بریدن زبان و چشم مردم فلسطین را داد!
در این شرایط بعضی از بزرگان بابل كه متوجه روی كارآمدن كوروش شدند و از طرفی دیدند كه شرق و سلاطین شرقی هم به كوروش عنایت خاص دارند، با وی مكاتبه كردند تا بالاخره كوروش وارد بابل شد و...
جمعه 3 اسفند 1386
گویند كه در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب كه الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سینه بكوفت كه چه شده ای گل پسركم ! پسر نگاهی به مادر بكرد و گفت كه اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم كه امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روی و او را به نكاح (عقد )من در آری كه دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!!
مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبركم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم كه تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج كردن
اما بهتر است كه لختی درنگ نمایی كه اینگونه عاشق شدن ناگهانی را رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!
پس پسر نگاهی زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم كه این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .
پس مادر كه پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر كرد و به خانه همسایه رفت . در آنجا چشمش به سه دختر خورد یكی از یكی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیام ك ) بزد كه یا بنی ! دراین منطقه كه تو ما را فرستادی نه یك ماه كه سه ماه در پشت ابرند و یكی از یكی ماه تر بگو كه كدام ماه چشم تو را برگرفته !
پس پسر نیز اس ام اسی بزد كه یا مادر ! آن ماهی كه خالی در گونه چپش بدارد ! مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد كه ای پسر این ماهان همه خال دارند .
پس دوباره پسر اس ام اس بزد كه آن ماه من خالش كمی بزرگتر باشد از باقیه ماهان !
مادر لختی درنگ بكرد و دوباره اس ام اس بزد كه من چشمهایم خوب نبیند كه خال كدام بزرگتر است .
پسر اس ام اسی دگر بزد كه مادركم همان ماهی كه مویش قهوه ای باشد !
مادر نگاهی بكرد و اس ام اس زد كه این ماهان مویشان نیز یكرنگ است !
پسر با عصبانیت اس ام اس بزد كه مادر! آن دو ماه كوفتی دیگر موهایشان مشكی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر جان تو كه چشمهایت نمی بیند عینكی برای خود ابتیاع كن !!! حالا عیبی ندارد مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی كدام ماه گرفتگی دارد ماه من همان است !!!
مادر اس ام اس زد كه آخر دراین معركه من بازوی دختر مردم را چگونه ببینم ؟!
پسر اس ام اس كرد كه مادر جان تو كه مرا كشتی ! خب ببین اگه لباس نازك دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا كه آن دو ماه دیگر این خال را ندارند !!!
مادر كمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس ام اس زد كه احسنت بر تو شیر پا ك خورده ! یافتم ماه تو را كه همان جور كه بفرمودی است !!
هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود كه مادر لختی درنگ بنمود و سپس سریع شماره پسر را بگرفت كه :
لندهور كثافت ! خاك بر سر بی حیایت كنند! شیرم را حرامت می كنم (البته شیر خشكهایی را كه بر حلق كوفتی ات ریختم ) خجالت نكشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا ................
و البته ما در این داستان قصدمان این بود كه پسران امروز حیا بیاموزند از پسران دیروز كه به قصدمان هم رسیدیم
جمعه 3 اسفند 1386
